محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
33
اكسير اعظم ( فارسى )
و عين باشد دلالت مىنمايد بر آنكه ماده صفراوى است . و اگر ضربان و ثقل و سرخى رنگ چهره و چشم و انتفاخ بهم رسد دلالت مىكند بر آنكه دموى است . و اگر كسل و بلادت با رصاصيت رنگ آنها و آمدن خواب و پينگى عارض گردد دلالت مينمايد بر آنكه بلغمى است . و اگر كمودت لون و فساد فكر و ثفل سر اندك و عدم استواى خواب و ديگر علامات بهم رسد دلالت مىكند بر سوداويت . و اگر چيزى از اين علامات مذكوره براى هر نوع از مواد باطنين و دوار و انتقال جمع گردد دلالت مينمايد بر آنكه ماده مولد ريح و نفخ و بخار است به سبب حدوث حرارت فاعله اندران . و اما اگر احتباس فضول با خفت رأس باشد دلالت مىكند بر يبوست على الاطلاق و اين باب مختص بكميت انتفاض و امتناع ماده است . و اما استدلال از كيفيت ماده آن است كه اگر مائل بزردى و رقت و تلخى و لذع است دلالت مينمايد بر صفراويت ماده . و اگر مائل بحمرت و حلاوت فم با سرخى چهره و چشم و درور عروق و حرارت ملمس است دلالت بر دمويت مىكند و مالح و حلو با عدم سائر علامات و يا بورقى بارد الملمس يا حار دلالت مىنمايد بر بلغم كه در آن حرارت فعل نموده و تفه غليظ بارد الملمس بر بلغم فج دلالت مىكند و اين استدلالات از كيفيت منتفض در لون و طعم و ملمس و قوام آن است . و اما از رائحه پس عفن الرائحه وحدت آن دلالت بر حرارت مينمايد و عدم رائحه بسا است كه دلالت مىكند بر برودت و نيست دلالت اين مانند دلالت اول بر حرارت . و اما آنچه منعلق به اشيائى است كه ظاهر مىگردد بر جلد سر و آنچه قريب به آنست از قروح و بثور و اورام پس در اكثر دلالت مىنمايند بر غلبه مواد موجوده كه طبيعت آن را انتفاض و دفع نموده بر ظاهر جلد و دلالت نميكند بر حال دماغ در آن وقت دلالت واضح مگر در هنگام تزيد و اسباب اورام حار و بارد و صلب در خود سرطانى و قروح ساعيه و ساكنه و غيره در مقاسش دريافت گردد پس استدلال از آن بر حال رأس مشكل نبود . و ايضا اسباب حدوث شعر و جعودت و سبوطت و رقت و غلظت و كثرت و قلت و سرعت شيب و بطوء آن و سبب تشقق و تمرط و انتشار آن در ابواب مخصوصه خواهد آمد و كيفيت استدلال از شعر معلوم گردد دلائل مأخوذ از موافقت و مخالفت و سرعت انفعالات و بطوء آنها از اين موافقات و مخالفات اما علامات مأخوذ از جنس موافقت و مخالفت و سرعت انفعال و بطوء آن پس موافقات و مخالفات خالى نيست از آنكه يا اعتبار كرده شوند در حالى كه صاحب او از صحت خود كه به حسب آن است انكارى نكند و يا در حال خروج او از صحت و تغير مزاج او از طبيعت پس موافق او در حال صحت او كه به حسب او است آن است كه شبيه بمزاج او باشد يعنى منحرف نگرداند مزاج را از حالت اصلى خود و صاحب آن دريابد آن را مناسب صحت خود و مزاج او از اين شناخته مىشود و مخالف او در آن حال آن است كه ضد مزاج او باشد . و اما در حال خروج او از صحت او و تغير مزاج او و حكم آن بالضد باشد و معلوم است كه صحت تمامى ابدان بر يك مزاج نيست جهت آنكه ممكن است كه صحت بدنى بمزاجى خاص باشد و آن مزاج براى بدن ديگر موجب مرض گردد مگر آنكه واجب است كه اعتبار نمايند مخالف آن را در طرف ديگر نيز قياس به چيزى كه مخالف آن است تا اينكه دانسته شود بحدس مقدارى كه خارج شده از مزاج طبيعى زيرا كه هر دو افراط يعنى افراط از جنس مشابه در حال صحت و افراط از جنس مضاد در حال خروج او از صحت با يكديگر مخالف موذىاند لا محاله مادام كه خروج از اعتدال به حد افراط نشده باشد و دماغى كه او را سوء مزاج حار باشد منتفع ميگردد به نسيم بارد و اطعمه بارد و روائح بارده خواه خوشبو باشند مانند كافوريه و صندليه و نيلوفريه و امثال آن و يا بدبو غير خوشبو مثل حمائيه و طحلبيه و انتفاع مىيابد بآرام و سكون و دماغى كه او را سوء مزاج بارد باشد منتفع مىشود به چيزى كه مضاد آن است چون هواى حار و روائح حاره خوشبو و بدبو محلله و مسنحنه نيز و برياضت و حركات دماغى كه او را سوء مزاج يابس باشد متاذى ميگردد از استفراغ و نفض مفرط آن اما استفراغ معتدل از جنس چيزى كه تخفيف از اخلاط مثل صفرا و سوداى محترقه نمايد از مرطبات دماغ شمردهاند و دماغى كه او را سوء مزاج رطب باشد نفع مىيابد از استفراغ و نفض از آن . و اما استدلال از سرعت انفعال دماغ مانند آنكه به زودى گرم و يا سرد گردد آنچه به سرعت گرم شود دلالت مىنمايد بر حرارت مزاج آن بشرائطى كه در كليات مذكور است و همچنين دماغى كه به زودى سرد گردد و يا تر و يا خشك و اين گاه به سبب قلت رطوبت مزاج آن و گاه به سبب رقت رطوبت آن و يا به سبب حرارت مزاج آن مىباشد ليكن فرق بينهما يعنى ميان شقوق ثلثه از قلت رطوبت و رقت رطوبت و حرارت مزاج آن است كه در اول يافته مىشود به آن سائر علامات يبوست دماغ مثل بيدارى و غير آن كه در به آب علامات